انسان همواره سوژهی فقدان و در نتیجه، همواره سوژهای میلورز است. او به چیزی میل میورزد و بهاشتباه گمان میکند که این ابژه مابهازای خارجی دارد. حال آنکه این ابژه تنها یک فانتزی است که قرار است حفرهی دهشتناک هستی او را پُر کند.
کابل ۲۴: میل محصول نگاهِ کج به واقعیت است. سوژه، با کژنگریستن، مازادی بر واقعیتِ یک چیز جعل میکند؛ مازادی که از هیچ برساخته میشود و همان «ابژهی کوچک a» است: ابژهی میل. سپس همین مازادِ واقعیت، که محصول نگاهِ کج است، سبب میشود سوژه به آن چیز میل بورزد. یعنی همان ابژه به علتِ میل بدل میشود.
اما همینکه با نگاه انتقادی، و از رهگذر بررسی چراییِ میلورزی، نگاه ما راست شود، یا زمانی که به موضوع میل خود دست یابیم، فانتزی فرو میپاشد. وقتی مستقیماً به معشوق یا هدف میل مینگریم، چیزی جز یک «ابژهی مادی» معمولی نمیبینیم: یک تکه گوشت، یک پارهفلز، یک نظام سیاسی آکنده از زشتیها، یا یک جایگاه اجتماعی پوچ.
به بیان سادهتر آن لحظهای که نگاه ما راست میشود، در واقع لحظهی فروپاشی فانتزی است. وقتی سوژه به وصال میرسد، با بلاهتِ ماده روبهرو میشود: معشوقی که تا دیروز منبع الهام بود، ناگهان به انسانی معمولی بدل میشود؛ انسانی که خروپف میکند، خطاهای پیشپاافتاده دارد و دیگر حامل آن مازادِ خیالانگیز نیست.
تصویر: نقاشی سفیران
در نقاشی «سفیران» اثر هالبین، آن جمجمهی کجومعوج تنها زمانی معنا مییابد که بیننده از زاویهای تند و «کج» به آن بنگرد. ابژهی a نیز دقیقاً چنین است: مازادی که از نگاهِ کجِ سوژه زاده شده و علت میل ما میشود.
جمشید مهرپور -کابل


