میشل فوکو فیلسوفی بااستعداد، نظریهپرداز اجتماعی، منتقد فرهنگی و روشنفکری با شهرت جهانی بود که شیوههایی را ابداع کرد که امروزه ما به طرز برگشتناپذیری درون آنها میاندیشیم.
خبرگزاری کابل ۲۴: فوکو کتابهایش را جعبهابزاری میدانست که خوانندگان باید آن را زیرورو کنند تا ابزاری را که برای فکرکردن یا کارکردن به آن نیاز دارند بیابند.
اگر کسی بخواهد نظم اجتماعی ریشهدار را به پرسش بکشد و از همهی حقایقی که به طرزی تزلزلناپذیر تثبیت شدهاند، دست بردارد و در عین حال تعهدی شکننده به آزادی داشته باشد، نزدیکشدن به فوکو کمککنندهاست.
مسئلهی اصلی فوکو در طول زندگی فلسفیاش آزادی بوده است. قلمرو مطالعهاش پرکتیسهای اجتماعی بود.
فوکو در کنار متفکران تاثیرگذاری چون دریدا، دلوز و کریستوا در دستهی پساساختارگراها قرار میگیرد، گرچه او خود این برچسب را نمیپذیرد.
پساساختارگرایان به این داوری رسیدند که فلسفهی سوژهمحور به پایان راه رسیده است و انسان را به مثابهی ابژهی ممتاز تحلیلهای فلسفی نفی کردند.
فوکو فلسفه و تاریخ را به هم پیوند داد که منجر به نقدی جدی بر مدرنیته شد.
فوکو آثار خود را “تاریخهای اکنون” نامید.
کار فوکو سه دورهی مجزاست، دههی ۶۰ و دیرینهشناسی شامل کتب تاریخ جنون، تولد کلینیک، نظم اشیا، دیرینهشناسی دانش.
دههی ۷۰ و تبارشناسی شامل کتب مراقبت و تنبیه، تاریخ سکسوالیته جلد اول.
واپسین مرحله، مرحلهی اخلاقی است که فوکو به سمت اخلاق باستانی میرود، دو جلد آخر تاریخ سکسوالیته کاربست لذت و مراقبت از خود را در بر میگیرد.
نوشتن کتب انتقادی دربارهی موضوعاتی چون جنون، سکسوالیته و زندان خود کافی است تا هالهای از تخریبگری و مناقشه را حول یک متفکر ایجاد کند.
با اینهمه شدیدترین مناقشات احتمالاً به زندگی خصوصی او مربوط میشود.
از نظر فوکو فلسفه مجموعهای از دانشهای انباشتهشده نیست، بلکه عملی انتقادی است که بیوقفه باورهای جزمی و پرکتیسهای تحملناشدنی را در جامعهی معاصر به پرسش میکشد.
فوکو ما را به ادامهی این عمل انتقادی دعوت میکند: ما نباید او را به دلیلی کمتر از تغییر جهان بخوانیم.

