رهبران سه دولت محلی بریتانیا یعنی اسکاتلند، ولز و ایرلند شمالی به زودی گرد هم میآیند تا منشوری درباره برگزاری رفراندوم استقلال و حق تعیین سرنوشت و جدایی از لندن امضا کنند.
خبرگزاری کابل ۲۴: تاریخ معاصر بریتانیا این نخستین بار است که در هر سه دولت غیرانگلیسی تشکیل دهندهی بریتانیا احزاب استقلال طلب روی کار میآیند.
گرچه تشکیل این جبهه سیاسی عملا به معنای جدایی فوری از انگلستان نیست، اما میتواند به تکرار همهپرسیهای استقلال و زمینهسازی برای آن در آینده میانمدت باشد.
همین چند هفته پیش بود که خودمختاری بالفعل کردهای سوریه بر اثر بدهبستانهای ژئوپولتیک منطقهای و جهانی از بین رفت. کردهای سوریه هیچ وقت فرصت نیافتند تا در یک همهپرسی آزاد نظرشان را در مورد آینده خودشان بگویند. بدون شک هر اقدامی در این زمینه با واکنش نظامی ترکیه و مماشات آمریکا مواجه میشد.
صد البته قیاس خاورمیانه گرفتار در استبداد و توسعهنیافتگی با اروپای دمکراتیک و مرفه مقایسه دقیقی نیست.
هدف، بیان یک نکته تازه و البته دراماتیک است.
بارها شنیدهایم که قدرتمندان و اعضای باشگاه دولتها، ملیگرایی را معادل ارتجاع و مطالبه حق تعیین سرنوشت را برابر هرج و مرج طلبی میخوانند.
اما همزمان در جهان شمال در بخش متمول و ثروتمند جهان، دارد سر و کلهی ورژنهای جدیدی از ملیگرایی نمایان میشود:
ملیگرایی لاکچری/ثروتمندانه و به تعبیر امروزv.i.p.
ملی گرایی لاکچری چیست و چه تفاوتی با ملیگرایی فقرا دارد؟
یادتان است که میگفتند با ظهور اتحادیه اروپا و قرار گرفتن دولتهای اروپایی زیر یک چتر واحد سیاسی در بروکسل، عمر ملیگرایی و نظام دولت- ملت به پایان میرسد؟
این پیشبینی نه تنها درست نبود بلکه اتحادیه اروپا ناخواسته و از معبر ساز و کارهای اقتصادی و سیاسی و روندهای همگرا کنندهاش به نوعی ملیگرایی مجدد و معکوس در مناطق دامن زد.
تونیجات در کتاب بسیار تاثیرگذار پس از جنگ به فراست دریافت که این اتحادیه که به هدف تضعیف ملیگرایی تاسیس شد، با تقویت ایرمنطقهها در دام قسمی ملیگرایی دیگر افتاده است.
ابرمنطقهها چه هستند؟ مناطق مرفهی چون بادن-وورتمبرگ در آلمان، رون-آلپ در فرانسه، لومباردی در ایتالیا وکاتالونیا در اسپانیا که عدد تولید ناخالص ملی درشتتری دارند و اتحادیه خیلی خوش بحال آنها شده، به تدریج علاقهشان را به پایتختهای متبوعشان از دست میدهند.
آنها با عمیقتر شدن ادغام در ساختارهای اروپایی متوجه شکاف بزرگ بین اقتصاد مناطق ملی میشوند. مثلا شکاف بزرگ میان کاتالونیا و اندلس یا لومباردی و سیسیل.
به تدریج این برداشت شکل میگیرد: ما مالیات میدهیم، آنها مصرف میکنند. ما مدرن هستیم آنها عقبماندهاند.
با این منطق طبعا یک کاتالونیای مستقل عضو اتحادیه اروپا نفع بیشتری میبرد از اینکه با اندلس فقیر در داخل کشوری واحد باشد.
بدی قضیه این است که ماجرا به نحوی مشابه رفتار ثروتمندان و طبقات نوکیسه شهرها در جدا کردن محل زندگی خود و ساکن شدن در باستی هیلز و لواسانهاست.
مساله نوعی چرخش گفتمانی اساسی و تبدیل جدایی طلبی از یک مطالبه سیاسی فرهنگی به استقلال طلبی مناطق ثروتمندتر از مناطق فقیرتر است.
صد البته این روند بیپاسخ نمیماند و عزم مناطق فقیرتر را برای دفاع از دولت مرکزی جزم مینماید.
همهپرسی خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا مثالی گویا در این زمینه است. بریتانیا به هدف پاسداشت استقلال خود و رجوع به غرور تاریخیاش از زیر چتر بروکسل بیرون آمد.
در میان چهار دولت تشکیل دهنده پادشاهی متحد، اسکاتلند و ایرلند طرفدار ماندن بودند. ولز با اختلافی اندک رای به خروج داد و انگلستان نیز با اکثریتی قاطعتر برگزیت را برگزید.
شگفتانگیز است اما سه دولت استقلال طلب امروز، دیروز هوادار ماندن در اروپا بودند. نمیتوان ریشههای تاریخی استقلال خواهی اسکاتلندیها را کاملا ندیده گرفت و کاملا آن را به منطق اقتصادی نسبت داد. اما از گفتن این حقیقت هم نمیتوان چشم پوشید که اسکاتلند و ایرلند متحد مستقل در داخل اروپا و مجزا از لندن به بهشتهای اقتصادی تبدیل میشدند.
حالا یک بار دیگر برگردیم به قیاس ابتدایی این مقال و سرنوشت تراژیک خودمختاری کردهای سوریه به عنوان نمونهای از ملیگرایی فقرا؛ الگویی که در آن ملتها با منطقی سیاسی و فرهنگی و اغلب مشروع و هنجارمند به قصد خروج از فقر طالب جدایی و تسلط بر سرنوشت خود میشوند. اما با انگ تجزیهطلبی و بیثبات سازی منطقه و جهان منکوب میگردند.
به قول معروف: خودمختاری هم همان خودمختاری قدیم، نه این یک بام و دو هوا و نه به این وارونگی پارادایم و الگوها!
صلاح الدین خدیو

