لیلی؛ لالهی صحرا
لیلی دختر حاجی بزاز در قشنگی میانِ دختران کوچهی ما جوره نداشت.…
کاکا “عبدالقدیر بارانهای”
کاکا "عبدالقدیر بارانهای" را بیشتر مردمان شهر کهنهی کابل میشناختند. وی مردِ…
|قصهی غلامِ چرک|
غلام لبهای گُرده و چهرهی استخوانیِ سیاه و خاکآلود داشت. همیشه پیراهن…
|نصرو، نصرو جان، جانته قربان|
دکاندارها هم گاهی از روی سرگرمی و کسادی بازار ، سر به…
یاد باد، آن روزگاران یاد باد!
شهرکهنهی کابل، بارانه، باغبانکوچه، سراجی، عاشقان و عارفان، خواجهصفا، رِکاخانه، آهنگری، سنگتراشی،…
قصهی عارف دندان طلایی
عارف را بهدلیل اینکه یک دندان طلای ساختگی داشت، در کوچه "دندان…
پیسهداره کباب، بیپیسه ره دودِ کباب
چهرهی کبابی که پیهم صدا میزد:"پیسه داره کباب، بیپیسه ره دود کباب"،…
ماجرای مجرّدی غفور چُملک
مادر غفور که از خجالت دست از پا گُم کرده بود، پیالهی…
بیگفتوگو به کلبهام ای آشنا بیا!
" غلام نبی عشقری" (که پسانها صوفی عشقری نامیده شد) در سال…
قصهی “کاکه رجب” کابلی
سالها پیش از امروز، در گذرِ "شوربازار" کابل، مردی بهنام "کاکه رجب"…
ماجرای دردآور “خلیفه بازو”ی پهلوان
خلیفه بازمحمد مشهور به "بازو"، شاگردان زیادی در پهلوانی داشت؛ اما گویا…
