طنین آخرین تمنای حیات در مسلخِ ریگ‌زارهای نیمروز

کابل24
6 دقیقه حداقل زمان خواندن

در گستره‌ی هولناک و بی‌انتهای ریگ‌زارهای نیمروز، جایی که زمین و آسمان در هُرم آفتاب به هم می‌آمیزند و افق چیزی جز سراب و بلعیدن جان‌ها نیست، صدایی لرزان از میان ماسه‌های داغ برمی‌خیزد. این صدای «حیات‌الله» است؛ جوانی از تبار رنج و از ولسوالی دره‌بوم ولایت بادغیس. او در آخرین دقایق حضورش بر این سیاره، پیش از آنکه غبار کویر او را در خود حل کند، از پشت صفحه‌ی کوچک تلفن همراهش با طنینی غمگین و مستأصل زمزمه کرد: «مادرجان، برایم دعا کن…»

کابل ۲۴: ین چند واژه‌ی ساده، یک پیام معمولی نبود؛ این مرزِ میان بودن و نبودن، و آخرین چنگ‌اندازی یک انسان به ریسمان حیات بود. این پیام، وصیت‌نامه‌ای غیررسمی برای یک نسل است و غربت، در قالب گوری از ماسه‌های داغ، آغوش گشوده‌است.

سفر حیات‌الله و ۱۳ همسفرش هرگز به مقصد نرسید؛ کالبد بی‌جان آن‌ها بر اثر تشنگی مفرط و گرمای استخوان‌سوز بیابان‌های نیمروز پیدا شد تا بار دیگر، کویر به عنوان داور بی‌رحم سرنوشت انسانِ معاصر افغانستانی، حکم به نیستی صادر کند.

تناقض اگزیستانسیالِ «مرگ برای زندگی»

مرگ حیات‌الله و همسفرانش در دل کویر، فراتر از یک حادثه خبری، یک پرسش فلسفی و اگزیستانسیال (وجودی) عمیق را در برابر ما می‌گذارد: چرا انسان برای یافتن «حقِ زیستن»، باید مرگی چنین غریب و موحش را به آغوش بکشد؟

در فلسفه سیاسی و اخلاقی، «حق حیات» بنیادی‌ترین حق هر انسان است. اما برای مهاجر افغانستانی، جغرافیا به یک محکومیت تبدیل می‌شود. آلبر کامو در تحلیل ملال و پوچی انسان می‌گوید که انسان گاهی در موقعیتی قرار می‌گیرد که میان وضعیت موجود و آرزوهایش شکافی عمیق ایجاد می‌شود.

حرکت آن‌ها به سمت مرزها، یک «پرتاب‌شدگی» داوطلبانه به درون خطر بود؛ تلاشی برای بازپس‌گیری معنای زندگی.اما تناقض دردناک اینجاست: انسان برای آنکه از مرگِ تدریجیِ فقر و غم نان فرار کند، قدم در مسیری می‌گذارد که احتمال مرگ فیزیکی در آن بسیار بالاست.

در این معادله، کویر نیمروز دیگر یک پدیده جغرافیایی نیست، بلکه به یک «مسلخِ هستی‌شناختی» تبدیل می‌شود؛ جایی که آرزوهای تشنه، پیش از کالبد انسانی تبخیر می‌شوند.

مرگ در کویر، عریان‌ترین شکل تنهایی انسان است؛ جایی که هیچ فریادرسی نیست و تنها شاهدِ جان دادن تو، خورشیدی است که بی‌رحمانه می‌تابد.

برای درک بهتر این تراژدی، باید جابجایی مکانی قربانیان را از منظر جامعه‌شناختی بررسی کرد. ولایت بادغیس، بویژه مناطقی چون دره‌بوم، سال‌هاست که با فقر ساختاری، خشکسالی‌های پیاپی، فقدان فرصت‌های شغلی و انزوای جغرافیایی دست‌وپنجه نرم می‌کند.

وقتی یک ساختار اجتماعی نتواند ابتدایی‌ترین نیازهای بقای نسل جوان خود را تأمین کند، مهاجرت غیرقانونی، نه یک انتخاب، بلکه به عنوان تنها راه تنفس جلوه می‌کند. مهاجر در این سناریو، تبدیل به «انسان برهنه» (Homines Sacri) می‌شود؛ مفهومی که جورجو آگامبن، فیلسوف معاصر، آن را برای انسان‌هایی به کار می‌برد که حق و قانون از آن‌ها حمایت نمی‌کند و جان‌شان در فضاهای مرزی هیچ ارزشی ندارد.

حیات‌الله وقتی از بادغیس حرکت کرد، می‌دانست که در سیستم بین‌المللی مرزها، او یک «غیرقانونی» است. این برچسب، او را از دایره حمایت‌های حقوقی خارج کرد و به دست قاچاقبرانی سپرد که انسان را تنها به عنوان کالایی پولی می‌بینند.

کویر نیمروز، این فضای واسط و بی‌قانون، به گورستان هویت این انسان‌ها تبدیل می‌شود؛ جایی که نه قانونی وجود دارد تا نجات‌شان دهد و نه چشمی تا بر غربت‌شان بگیرید.

مرثیه‌ی مادران و تکرار ابدی ملال

کلام حیات‌الله خطاب به مادرش، قلب این تراژدی است. «مادر» در فرهنگ شرقی و بویژه افغانستان، نماد وطن، پناهگاه و آخرین ریسمان امید است.

حیات‌الله در آخرین لحظات، وقتی فهمید که زمین از او دریغ شده و آسمان نیز آبی برای باریدن ندارد، به نام مقدس مادر پناه برد.

«برایم دعا کن»؛ این آخرین تلاش برای اتصال به ریسمان ماوراءالطبیعه بود، زمانی که تمام ساختارهای انسانی و مادی او را رها کرده بودند. این دعا اما در ریگ‌زارها گم شد.

واقعیت تلخ این است که این قصه، فردا و روزهای بعد نیز تکرار خواهد شد. نیمروز، تورخم، اسلام‌قلعه، شیراز و مرزهای مواج دریای مدیترانه، همگی نام‌های مستعار یک واقعیت هستند: آوارگی انسانِ خاورمیانه. تا زمانی که علل ساختاری فقر، ناامنی و بی‌افقی در خاکی مانند افغانستان ریشه‌کن نشود، ریگ‌زارهای مرگ همچنان از خون و جان جوانان تغذیه خواهند کرد.

ماسه‌های داغ و حافظه تاریخی ما

حیات‌الله و ۱۳ همسفرش اکنون دیگر تشنه نیستند؛ آن‌ها به آرامشِ ابدی کویر پیوسته‌اند. اما ویدیوی چند ثانیه‌ای او، مانند یک لکه‌ی سیاه بر وجدان جامعه باقی خواهد ماند.

این فیلم کوتاه، آیینه‌ای است در برابر جهان معاصر که در آن دیوارهای مرزی بلندتر می‌شوند و قلب‌های انسان‌ها سنگین‌تر.

ماسه‌های داغ نیمروز شاید ردپای کالبد تنهای حیات‌الله را به سرعت پاک کنند، اما طنین صدای او که در برهوت می‌پیچید: «مادرجان، برایم دعا کن…» هرگز از حافظه تاریخی این سرزمین پاک نخواهد شد.

او رفت، اما پرسش بزرگ او درباره عدالت، کرامت انسانی و مرزهای بی‌رحم جهان، همچنان در گوش زمان باقی خواهد ماند.

این مقاله را به اشتراک بگذارید
توسطکابل24
دنبال کردن:
کابل ۲۴ یک خبرگزاری مستقل است، راوی رویدادهای تازه افغانستان و جهان در ۲۴ ساعت شبانه‌روز. کابل ۲۴ در بخش‌ بازتاب‌ خبرهای تازه، تهیه‌ گزارش‌، ارائه تحلیل‌های کارشناسانه و حمایت از حقوق انسانی همه مردم افغانستان به ویژه زنان و اقلیت‌ها، و تقویت‌ و ترویج آزادی‌های اساسی و انسانی فعال خواهد بود.