بالاخره «اسکات بسنت» از تصویر ترامپ روی دالرهای جدید رونمایی کرد تا در این عمر پر از ـ به قول زکریای قزوینی ـ «عجایبالمخلوقات»، این یکیاش را هم ببینیم؛ اینکه چطور کسی را بهخاطر قدرتش روی دالر مینشانند و نوعی «عزتتپانی» رسمی برایش میسازند.
کابل ۲۴: تصویری که مثل رنگهای سرخ و زردِ تند بعضی خزندگان و حشرات گزنده و موذی، هشدار میدهد که: «نزدیک نشو، خطرناکم».
ترامپ از عمد این تصویر را انتخاب کرده با این همه، آنچه من از این «صاحبقران» میفهمم، این تصویر آدم را بیاختیار به یاد نوعی خودشیفتگی تاریخی میاندازد؛ اینکه قدرت همیشه میل دارد خودش را از جنس ماندگاری و ارزشمندی نشان دهد مثل اینیکی که ۲۵۰ دالریاش را انتخاب کرده در نتیجه اسکناس که اساساً ابزار دادوستد است، حالا میخواهد «من» را به «همهچیز» و « همهجا» تبدیل کند.
در رمان «تصویر دوریانگری» از اسکار وایلد، جوانی هست به نام دوریان گری. صورتش زیباست، آنقدر زیبا که خودش هم از دیدن آن دلش غنج میرود. آرزو میکند ای کاش این صورت همیشه همانطور بماند و به جای او، یک تابلو باشد که بار پیری و خطاهایش را به دوش بکشد.
و عجیب اینکه همین اتفاق میافتد. دوریان هرچه بیشتر در زندگی بیقیدتر و آلودهتر میشود، آن تابلو هم آرامآرام زشت میشود، ترک میخورد، پیر میشود و حقیقت را نشان میدهد؛ حقیقتی که صاحب صورت دیگر توان دیدنش را ندارد.
حالا سیاست هم دارد شبیه چیزی میشود که ادبیات، مثل پیر فرزانه، سالها پیش گفته بود. همان وسوسه دوباره برگشته؛ اینکه تصویر را جای واقعیت بنشانند، اینکه چهره را آنقدر تکرار کنند که خیال کنیم خود واقعیت همین چهره است. اما مسئله اینجاست که تصویر همیشه دیر یا زود از پا میافتد، حتی اگر روی کاغذ دلار یا دیوارهای رسمی جا خوش کرده باشد.
آنچه باقی میماند نه صورت است و نه قاب، بلکه چیزی است که زیر پوست تاریخ جمع شده؛ همان خطاها، همان تناقضها، همان فرسایش خاموش و درست مثل داستان دوریان گری، لحظهای میرسد که آدمی میفهمد نمیشود همه بار واقعیت را به یک تصویر سپرد.
تصویر ممکن است برای مدتی فریب بدهد، اما جهان بیرون، لجبازتر از آن است که با قاب و چاپ و تکرار رام شود. تاریخ، برخلاف تبلیغات، به چهره نگاه نمیکند؛ به پشت آن نگاه میکند. و آنجا دیگر هیچ چیز جوان نمیماند چه ترامپ باشی و چه کس دیگر.
چو فَردِ آیِنه، با کاینات، یِکرو باش
که شد سیاه، رُخِ کاغذ، از دوروییها
صائب


