«آخرین مسیحا» جستاری کوتاه اما تکاندهنده از پیتر وِسِل زاپف است؛ متنی که از یک فرض رادیکال آغاز میکند: شاید آنچه انسان بزرگترین امتیاز خود میداند ــ آگاهی ــ در حقیقت خطای تراژیک تکامل باشد.
خبرگزاری کابل ۲۴: نگاه زاپف، انسان بیش از آنچه برای ادامه زندگی لازم است میفهمد؛ مرگ خود را پیشاپیش میبیند، رنج دیگران را در ذهن حمل میکند و از بیاعتنایی جهان به آرزوی معنا و عدالت آگاه است. آگاهی در این تصویر به «شمشیری دولبه» میماند که انسان برای بهکارگرفتنش ناچار است تیغه آن را در دست بگیرد.
اما اگر آگاهی چنین بار سنگینی است، چرا بشر تاکنون دوام آورده است؟ پاسخ زاپف یکی از جذابترین بخشهای جستار است: ما برای زنده ماندن ناچاریم بخشی از آنچه میدانیم را از خود پنهان کنیم.
او چهار سازوکار اصلی برای این کار برمیشمارد: انزوا، لنگراندازی، حواسپرتی و تصعید. خانواده، شغل، آرمانها، دین، دولت و اخلاق میتوانند برای ما «لنگر» بسازند؛ سرگرمی و مشغولیت نمیگذارند چشممان برای مدتی طولانی به مغاک دوخته بماند؛ و هنر حتی میتواند خودِ رنج را به چیزی تماشایی و تحملپذیر تبدیل کند.
زاپف در توصیف «حواسپرتی» تصویری بهیادماندنی میسازد: زندگی انسان مانند ماشین پرندهای سنگین است که فقط تا وقتی موتور آن کار میکند در هوا میماند؛ باید دائماً در حرکت باشیم.
وقتی موتور مشغولیت خاموش میشود، ملال و سپس امکان مواجهه با نومیدی سر برمیآورد. در سوی دیگر، «لنگرها» چیزهاییاند که به زندگی ثبات و معنا میدهند؛ با این تناقض که «ما لنگرهایمان را دوست داریم، چون نجاتمان میدهند؛ و از آنها متنفریم، چون احساس آزادیمان را محدود میکنند.»
یکی از درخشانترین استعارههای متن، مقایسه ذهن انسان با شاخهای گوزن غولپیکر است: قابلیتی که آنقدر رشد کرده که سرانجام به زیان حامل خود تمام میشود. زاپف مینویسد در حالت افسردگی میتوان ذهن را همچون چنین شاخی تصور کرد؛ با همه شکوهش، همان چیزی است که حامل خود را به زمین میخکوب میکند.
پرسش هولناک «آخرین مسیحا» همین است: اگر بخش بزرگی از زندگی ما صرف محافظت از خود در برابر آگاهیمان میشود، پس آنچه زندگی عادی مینامیم دقیقاً چیست؟

