آدمِ مالیخولیایی، خارج از اندوهاش، وقتی دیگر غیابِ دیگری را به یاد نمیآورد، ساکنِ کجاست؟ پوست او خارج از زرهِ اندوهاش ذره ذره در هوای جهانِ بیمعنا میسوزد.
کابل ۲۴: بدون قصهای، بدون مسئولیت واقعی، بدون امید، بدون نقشی برعهدهاش، او روحی آواره است که وقتِ جهان را گرفته. او حتا بدون اندوهاش درد نمیکشد. اندوه برای او مثل عصا برای نابیناست.
جهان تنها زیر ضربههای عصا معنا پیدا میکند. نابینا بیعصا در تاریکی گم میشود. مالیخولیایی بیاندوهاش، بعد از فراموشکردنِ فقدانی که اندوهگیناش میکرد، نقشی در جهان ندارد.
غمگین نگه داشتن خود، پذیرفتن نقشی است و این نقش به جزئیاتِ جهان معنا میدهد. مالیخولیایی، وقتی از اندوهاش بیرون میآید، شاد نمیشود. با بیمعناییِ سرتاسری جهان روبهرو میشود.
درمییابد که اندوهاش، فارغ از موضوعی که داشته، آخرین لایهی دفاعی او برای معنادادن به جهان بوده است. او تمام احساسات دیگرش را با وساطتِ مالیخولیا ادراک میکرده: او در ماتماش شاد میشده. او در ماتماش اندوهگین میشده. او در ماتماش و بهواسطهی ماتماش امیدوار بوده.
مالیخولیایی با اندوهاش جهان را تفسیر میکند. این آخرین سنگر وحشت مواجهه با بیمعنایی جهان است: بگذار مسئولیتِ تنها یکچیز برعهدهام باشد. مسئولِ حفظِ اندوه چیزی از دست رفته باشم که هرگز برنمیگردد.
این «هرگز» در مسئولیت من تبدیل به «همیشه» میشود. برای همیشه میتوانم مثل زالو خونِ این غیاب را بمکم تا جهان معناش را و رنگاش را از دست ندهد. حتا اگر غایب توان برگشتن داشته باشد: مرده حتا شده در خوابهای من حاضر شود، خائن برای عذرخواهی برگردد، دوستی فراموششده را در جمعیت غریبههای خیابان ببینم که از کنار هم میگذریم و وانمود میکنیم هم را نمیشناسیم، آنچه تکان نمیخورد، میل مالیخولیایی به حفظ فقدان است: حتا اگر غایب برگردد، زور و چگالیِ غیابِ او بیشتر از اوست.
غیاب او معنای بیشتری به جهانِ مالیخولیایی میدهد تا خودِ او. مالیخولیایی با چنگزدن به غیابِ دیگری، حفرهای در روحاش اختراع میکند که هر بازگشتهای در آن سقوط میکند و ناپدید میشود.
با این حفره، عاملیت بالأخره به دستِ مالیخولیایی میافتد: او برای اولین بار فرمان زندگیاش را به دست میگیرد. تجربهی خودکفایی. او برای اولین بار حتا از دیگران، از جهان، بینیاز میشود.
او نه به جهان، نه به دیگران، که به غیابِ آنها احتیاج دارد تا جهاناش معنایی داشته باشد. او در غیاب دیگران، همهچیز را برای معنا دادن به زندگیاش دارد: وقت، احساسی که بر اثر رفتوآمدِ دیگری تغییری نمیکند، معنایی که از سینهی این احساس/ماتم مکیده میشود. ــــ مالیخولیایی در حبابی از معنا زندگی میکند.
بیرون از این حباب، با درون این حباب تفاوتی نمیکند. معنای حباب تنها تداومِ پوستهی نامرئیِ حباب است. تلاش برای بیرونکشیدن مالیخولیایی از حباب اندوهاش، تلاش برای مواجهکردنِ او با واقعیتِ بیمعنای جهان است: «ببین! حتا ماتم تو هم مثل بقیهی جهان هیچ معنایی ندارد.» ــــ امّا همدلی با آدم مالیخولیایی مختصات متفاوتی دارد.
اگر دوستی پیشِ شما، راجعبه خودش بگوید «میبینی چه زیبام؟» شما محض همدلی [بهتعبیر شوپنهاور: کَرونا]، ناگزیر تأییدش میکنید: بله، میبینم. امّا اگر دوستی به شما بگوید «از خودم متنفرم.» همدلی شما دو شاخه میشود. یا باید او را تأیید کنید: بله، من هم از تو نفرت دارم. یا باید انکارش کنید: نه، اینطور نیست. که در اینصورت حتا حرف او را به رسمیت نشناختهاید. به او حتا حق تنفر ندادهاید.
او حتا ارزش اظهارنظر دربارهی خودش را نداشته است. همدلی با مالیخولیایی امّا شاخهی سومی از همدلی است: نه تأیید، نه انکار. مالیخولیایی دربارهی خودش سؤالی ندارد. همدلی با مالیخولیایی، تنها از راه کشفِ پوستهی نامرئیِ حبابِ ماتمِ خودم ممکن میشود: «بله، من هم با غیابی احاطه شدهام. یادم آمد.
حالا بگذار با پوستهی حباب شیداییام، پوستهی حباب تو را لمس کنم.» ــــ لمس دو حباب: من فقط میتوانم با دیدنِ تو غیابهای خودم را به یاد بیاورم، این تنها کاری است که میتوانم برایت انجام بدم. ــــ مالیخولیایی تنها یک انتظار از دیگری دارد؛ اینکه به یاد بیاورد.
فراموش نکند. مالیخولیایی همدلی نمیخواهد، همدستی میخواهد. تا جهانی که برمبنای یادآوری و غیاب بنا کرده است، از اعتبار نیفتد. تا مطمئن شود که یادآوری، آبروی جهان است: تنها راه برای هنوز و همچنان معنادار ماندنِ جهانِ بیمعنا، فراموشکردنِ فراموشی است.
مالیخولیایی تنها لحظهای آسودهخاطر است که میبیند هرکسی مشغولِ یادآوریِ چارهناپذیرِ خودش است: وقتی جمعیت آدمها، مجمعالجزایرِ یادآوری است و جهان به تعداد اندوهگینهای تسلیناپذیر خود معناهای مختلفی دارد.


