چرا بعضی روزها غمگین هستیم اما دلیلاش را نمیدانیم؟ بر اساس یکی از افسانههای خیالانگیز، دلیلاش این است: «انسانهایی هستند که میمیرند، اما کسی را ندارند که برایشان سوگواری کند؛ وظیفهٔ سوگواری برای این افراد، هر روز به صورت اتفاقی بر دوش یک نفر گذاشته میشود. امروز نوبت شماست.»
کابل ۲۴: شاید این بصیرتِ باستانی، استعارهای شاعرانه از حقیقتی باشد که امروز روانشناسی و عصبشناسیِ معطوف به رشد، به زبانی دیگر توضیحاش میدهند. آنچه در سالهای پیشازبانیِ کودکی بر ما میگذرد، ماندگارترین تأثیرها را بر روان و شخصیت ما بر جای میگذارد. از آن سالها خاطرهای روشن نداریم؛ نه به این دلیل که چیزی رخ نداده، بلکه چون هنوز زبان و دستگاه مفهومی لازم برای فهم و روایت تجربهها را در اختیار نداشتیم.
در آن سالهای نخستین، بی-زبان بودهایم، اما مغزمان خاموش نبودهاست: شبکههای عصبیِ مرتبط با تنظیم هیجان، احساسِ امنیت، دلبستگی، اعتماد و پاسخ به استرس با سرعتی چشمگیر در حال شکلگیری بودند.
تجربهها، بیآنکه بتوانیم آنها را در قالب واژهها بیان کنیم، در ساختار مغز و بدن ثبت میشدند. شاید به همین دلیل است که گاهی اندوهگین میشویم، احساس فقدانی مبهم یا اضطرابی بینام را تجربه میکنیم، بیآنکه بتوانیم علتش را به رویدادی مشخص نسبت دهیم. روان، پیش از آنکه زبان پیدا کند، تجربه کرده، به خاطر سپرده و اثر آن تجربهها را با خود حمل کرده است.
آن افسانهی شاعرانهی باستانی، از سوگواری برای مردگانِ بیسوگوار سخن میگوید، اما روانشناسی ما را به سوگواری برای بخشهایی از خودمان دعوت میکند که هرگز فرصت دیده شدن، فهمیده شدن یا سوگواری برای آنها را نداشتهایم.
ابراهیم سلطانی

