|در زندگی کاکه باش بچیم|
زمستان سال سیزدهصد و شصت و هشت هجری-خورشیدی بود و با “قهار عاصی” از جادهی “دهافغانان” پیاده رّد میشدیم. برف دانه دانه میبارید بود. کابل۲۴: عاصی شوخ و شَنگ حرف میزد و بخار از دهانش بیرون میشد، چابک و استوار گام بر میداشت، سرش هنگام راهرفتن همیشه بلند بود. میگفت:.

