“زندانی بدنم بودم، همانطور که بدنم
تواناییاش را از دست میدهد آرامآرام دنیای منهم آب میرود.
کابل ۲۴: بدنم به من خیانت کرده و با او بیگانه شدهام، بدنی که واسطهی ماست برای اینکه دنیایی داشتهباشیم.”
چون فلسفه خوانده بود تجربیاتش و مطالعاتش او را بر آن داشت که دست به تاملی انتزاعی درمورد تندرستی و بیماری بزند.
پدیدارشناسی بیماری را رویکردی کارآمد دانسته و سعی میکند از بیماری آنگونه که فرد بیمار تجربهاش میکند و با آن زندگی میکند صحبت کند.
بیماری راز کوچکی است که فقط بین بیماران ردوبدل میشود، توانایی فرد در بودن و هستشدن به شدت کم میشود.
در این راز چه چیزی نهفته است؟ بیماربودن چه حس و حالی دارد؟
جامعه فرد بیمار را چطور می بیند؟ فقط جنبهی بیولوژیک بیماری را می بیند، محدودیتهای بیمار برای جامعه اهمیتی ندارد.
جغرافیای بیماری را بررسی میکند، در هنگام بیماری دنیای پیرامون و طرز تعامل با آن چطور تغییر میکند. عاملیت فرد به دلیل محدودیتهای جسمانیاش تا چه حد دگرگون میشود.
“همدلی، اگر قرار بود از بین احساسات انسانی از یک احساس نام ببرم که کمبودش بیش از همه است، از همدلی نام میبردم.
کمبود این حس هیچجا مثل وقت بیماری بارز و عیان نیست.”

