کانت در مقالهٔ «روشنگری چیست؟» روشنگری را خروج آدمی از صغارتِ خودخواسته تعریف میکند: ناتوانی از بهکارگیری فهم خویش بدون هدایت دیگری. به تأکید خودِ کانت، علت این نابالغی نه نقصان فهم، بلکه نقصان عزم و جرئت است. فردِ نابالغ توانایی اندیشیدن مستقل را دارد، اما جرئتِ بهکارگیری آن را ندارد.
کابل ۲۴: در کنار این صغارتِ خودخواسته، میتوان از «اسارتِ خودخواستهٔ فکری» نیز سخن گفت. اگر در صغارت، فرد امکانِ دیگری را میشناسد، اما بصورت خودخواسته از آن امتناع میکند، در اسارت فکری، فرد چنان در یک چارچوب معرفتی گرفتار میشود که همین امتناعِ مکرر و طولانیمدت، بهتدریج توانِ تصورِ امکانِ دیگر را در او مسدود و ناممکن میسازد.
به بیان دیگر، هرچه وابستگی فرد به چارچوب فکریاش عمیقتر شود، آگاهیِ حداقلی او از وجود بدیلها نیز رخت برمیبندد، چیزی بیرون از آن چارچوب برایش بهآسانی قابل تصور نیست و میگوید: چنین چیزی اساساً ممکن نیست.
علل این وابستگی متعدد است، اما یکی از ریشههای اصلی آن را میتوان در میل انسان به گریز از بارِ آزادی جستوجو کرد؛ همان مسئلهای که اریک فروم در کتاب «گریز از آزادی» به تفصیل بررسی میکند.
در شرح فروم آزادی تنها رهایی از قیمومت و سلطه نیست، بلکه مسئولیت نیز با خود به همراه دارد و از همین رو میتواند اضطرابآور باشد. انسانِ آزاد باید بتواند، بیآنکه کسی رهبریاش را بر عهده گیرد و بیآنکه دیگری پیوسته او را هدایت کند، بهگونهای خودآیین راه خویش را بیابد، جهان را از چشم خویش بنگرد، عدم قطعیت را تاب بیاورد و مسئولیت انتخابهای خود را بپذیرد.
بسیاری از انسانها توانِ تحمل چنین میزانی از آزادی را ندارند و همین امر میتواند در آنان میل به گریز از آزادی را برانگیزد. در چنین وضعیتی، فرد به خواستِ خویش به قیمی پناه میببرد که بارِ انتخاب و مسئولیتِ اندیشیدن را از دوش او بردارد.
این قیم لزوماً شخص یا نهاد بیرونی نیست، بلکه میتواند همان چارچوب فکریای باشد که فرد بهتدریج در آن جای میگیرد و آن را جایگزین داوری مستقل خویش میسازد. چنین چارچوبی پاسخها را از پیش در اختیار فرد میگذارد، معیار درست و نادرست را برایش تعریف میکند و او را از دشواریِ مواجههٔ مستقل با جهان میرهاند.
از این منظر، اگر روشنگری را خروج از صغارتِ خودخواسته بدانیم، خروج از اسارتِ خودخواستهٔ فکری را میتوان تعمیق همان پروژه دانست.
روشنگری تنها زمانی به ژرفای کامل خود میرسد که انسان، افزون بر یافتن جرئتِ استفاده از فهم خویش، در برابر وابستگی فکری نیز هوشیار بماند و اجازه ندهد امتناعهای مکرر او از اندیشیدن آزاد، بهمرور، خودِ امکانِ اندیشیدنِ دیگرگونه را از او بستاند.

