هرگاه سخن از اخلاق و حساسیت انسانی به میان میآید، برخی میکوشند با یک برچسب همهچیز را بیاعتبار سازند. کافی است واژهٔ «سنتیمنتالیسم» را به کار برند تا دغدغهٔ اخلاقی چیزی کودکانه و رمانتیک جلوه کند.
کابل ۲۴: گویی اخلاق جایگاهی در واقعیت رفتارهای انسانی ندارد. این شگرد در ظاهر ساده، اما در عمق خود مغالطهای است که راه را برای توجیه خشونت میگشاید و امکان نقد آن را از میان میبرد.
نمونهٔ آشکار این مغالطه را امروز در جستاری که به فروید ارجاع داده بود، دیدم. زیگموند فروید وقتی از غرایز پرخاشگرانه و تاریک انسان سخن میگفت، قصدش توصیف بود، نه تجویز.
فروید میخواست نشان دهد که در ناخودآگاه، رگههایی از خشونت و میل به سلطه وجود دارد. اما اینکه این رگهها هست، دلیل نمیشود که باید باشند. از توصیف یک واقعیت روانی نمیتوان حکم اخلاقی گرفت.
اگر چنین باشد، نسلکشی و هر جنایتی نیز چون از انسان سر زده، میتواند «موجه» به حساب آید. این همان لغزش بنیادین است که از دل توصیف، تجویز بیرون میکشد.
در مورد نیچه نیز خطایی مشابه رخ میدهد؛ او وقتی از «ارادهٔ معطوف به قدرت» سخن میگوید، قصدش بیان یک اصل هستیشناختی است: اینکه زندگی نیرویی درونی دارد برای چیره شدن بر خویشتن، برای فرارفتن از محدودیتها و برای آفرینش ارزشهای نو.
اما بسیاری این مفهوم را با میل به سلطه، قدرتطلبی و سرکوب دیگری یکی گرفتهاند، چنانکه گویی نیچه تجویزگر قدرتطلبی بیرحمانه بودهاست.
این فروکاست نه تنها فهم نیچه را تباه میسازد، بلکه عظمت اندیشهٔ او را به سطح توجیه خشونت و تجویزگر توتالیتاریسم فرو میکاهد.
همانگونه که دلوز یادآور میشود، چنین برداشتی توهین به نیچه است، چراکه ارادهٔ قدرت نزد او نیرویی برای خلاقیت و آریگویی به زندگی است، نه دستاویزی برای سلطهجویی که عمیقا ریشه در اخلاق و عواطف کینتوزانهٔ بردهگان و بردهخویان دارد. چیزی که نیچه سخت از آن متنفر بود.
ما وقتی از «انسانی» و یا «بس بسیار انسانی» سخن میگوییم، گاهی مقصود این است که رفتاری از انسان سر زده است، خواه عشق باشد یا خشونت. این معنای زیستشناختی و روانی واژه است.
اما معنای دیگری نیز هست که به قلمرو اخلاق تعلق دارد: انسانی یعنی آنچه شایستهٔ شأن انسان است، آنچه کرامت او را متجلی میسازد.
خشونت در معنای نخست انسانی است، اما در معنای دوم نه. در مقابل، عاطفه و همدلی گرچه برخی آن را «سنتیمنتال» مینامند، دقیقاً همان چیزی است که انسانیت را در معنای اخلاقیاش بنا میکند.
برچسب «سنتیمنتالیسم» در حقیقت راهی است برای بیاعتبارسازی این معنای دوم. کسانی که به آن متوسل میشوند، میخواهند نشان دهند که اخلاق صرفاً احساساتی خام است و نمیتوان آن را جدی گرفت.
اما این دقیقاً وارونهٔ واقعیت است: اگر اخلاق را کنار بزنیم، اگر حساسیت نسبت به رنج دیگری را بیاعتبار کنیم، آنگاه چیزی از انسان جز تکرار کور غرایز باقی نمیماند.
فروید با همهٔ صراحتش هرگز چنین تجویزی نکرد و نیچه نیز هرگز سلطهجویی را ستایش ننمود؛ سوءفهم ماست که توصیف را به تجویز بدل میکند.
دفاع از اخلاق و از عاطفهٔ انسانی نه رمانتیسیسم است و نه خیالپردازی. این دفاع کوششی است برای روشن نگاه داشتن مرزی که اگر محو شود، دیگر نمیتوان از خشونت بهمثابه امری مذموم سخن گفت.
آنچه بهراستی خیالپردازانه و غیرواقعبینانه است، این تصور است که جهان انسانی را میتوان تنها با غرایز تاریک و سائقهای سلطه توضیح داد. انسان بودن یعنی توانایی نه گفتن به این تاریکیها و آری گفتن به کرامتی که در همدلی و آفرینش ارزشهای نو جلوه میکند.
جمشید مهرپور_کابل

